پاسخ به نقد مقاله «بنیصدر و عدم جواز گذار از ثبوت احکام اجتماعی قرآن»
نیما حق پور ـ مهر 1393
پس از انتشار مقاله «بنیصدر و عدم
جواز گذار از ثبوت احکام اجتماعی قرآن»، دوست همدلی، به درخواست بنده، نقدی بر آن
نگاشت. در نقد «نقد ایشان» پاسخی نوشتم که در ادامه میآید. لازم به ذکر است که
تمامی مطالب انتقادی ایشان، در متن زیر مندرج میباشد. امیدوارم که مخاطبان گرامی
مرا از نقدها و نظرات خویش محروم نسازند تا ان شاء الله بتوانم مجموعه مقالات
مفیدی را بویژه در خصوص تبیین جهان بینی الهی و نیز فهم قرآن تألیف نمایم.
سلام و سپاس از بذل عنایت و وقتی که
آن دوست گرامی بر سر نقد مقاله «بنیصدر و عدم جواز گذار از ثبوت احکام اجتماعی
قرآن» گذاشته است. بر خود فرض میدانم در نقد «نقد شما» مطالبی را بنگارم:
بنده در مقاله مذکور نگاشته بودم:
«از اتفاق در مورد فهم قرآن، تمسک به
اینکه «چون خدا میگوید، حق است» راهگشاتر است از تمسک به «چون حق است، خدا میگوید»،
زیرا قرآن در زمره مقولاتی است که «ایمان» به آن تعلق میگیرد،[1]
بنابراین نمیتوان به این اکتفا کرد که «چون حق است، خدا میگوید»، چرا که شما
وقتی به چیزی ایمان میآورید یعنی حجت آن را هنوز درنیافتهاید و برایتان صحت آن
یقینی نشده است، اما از شواهد و قرائن، درستی آن را میپذیرید و به آن عامل میشوید
و زمانی که نتایج آن محقق شد، به حقانیت آن یقین مییابید. مانند اینکه پزشک
معتمد شما بگوید اگر این دارو را به تدریج مصرف کنید بیماریتان درمان میشود،
ایمان میآورید، دارو را به تدریج مصرف میکنید و درمان مییابید، و این امر
برایتان یقینی میشود. از این رو، در ایمان آوردن به قرآن، علاوه بر محتوی و ماهیت
کلامی آیات، «محمد امین» بودن پیامبر نقش کلیدی داشته است. ایمان آورندگان از محمد
دروغی نشنیده بودند، به او اعتماد کامل داشتند، از این رو پذیرای دعوت او میشدند.»
جنابعالی در نقد این مدعیات، مرقوم داشتهاید:
«ﺁﻳﺎ اﻳﻦ ﺗﻌﺮﻳﻒ اﺯ اﻳﻤﺎﻥ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻧص دیگر آیات ﻗﺮﺁﻥ ﻛﺮﻳﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ مثلا
ﻣﻲ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ ﻻ ﺗﻘﻒ ﻣﺎ لیس ﻟﻚ ﺑﻪ ﻋﻠﻢ، ﺑﺪاﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻋﻠﻢ ﻧﺪاﺭﻱ ﻧﭙﺮﺩاﺯ. ﭼﻂﻮﺭ
اﻧﺴﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺠﺖ ﻋﻘﻠﻲ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ
اﻳﻤﺎﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ و ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻜﻪ اﻧﺴﺎﻥ ﻣﺴﻮﻟﻴﺖ
ﺩاﺭﺩ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺪاﻥ ﻋﻠﻢ
ﭘﻴﺪا ﻛﺮﺩﻩ اﺳﺖ . اﻳﻦ ﺗﻌﺮﻳﻒ اﺯ اﻳﻤﺎﻥ
ﺩﺭ اﺩﻳﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﻴﺰ، ﻣﺎﻧﻊ اﺯ ﻧﻘﺪ اﺻﻮﻝ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺗﻮﺳﻄ ﭘﻴﺸﻴﻨﻴﺎﻥ ﺭا ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﺩاشته و ﺩاﺭﺩ . ﺩﺭ
ﻣﺜﺎﻝ ﺩﻛﺘﺮ، ﺑﻴﻤﺎﺭ اﻣﻜﺎﻥ ﻧﻘﺪ ﺭا اﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﺩﺭﻣﺎﻥ بروی ﺧﻮﺩ ﺩاﺭﺩ و دﺭ ﺻﻮﺭﺕ
اﻣﻜﺎﻥ، ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺭﻭﺵ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﺭا نیز می تواند ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﻨﺪ. ﺣﺎﻝ
ﺁﻧﻜﻪ ﺩﺭ ﺑﺤﺚ ﻫﺎﻱ اﻳﻤﺎﻧﻲ
ﭘﺬﻳﺮﺵ ﺳﺨﻨﻲ ﻣﻮﻛﻮﻝ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ اﺻﻂﻼﺣﺎً ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺧَﻔﻴﻪ ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ و ﻋﻤﻼ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﭘﺬﻳﺮ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ. ﭘﺬﻳﺮﺵ ﺭاﺳﺘﮕﻮﻳﻲ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ دﻟﻴﻠﻲ ﺑﺮاﻱ
اﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻥِ ﻫﻢ ﻋﺼﺭاﻥ
ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺤﻠﻲ اﺯ ﺳﺨﻦ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ اﻭ ﻫﻢ ﺯﻳﺴﺘﻲ ﺩاﺷﺘﻧﺪ اﻣﺎ ﺑﺮاﻱ اﻧﺴﺎﻥ
اﻣﺮﻭﺯﻱ فکر نمی کنم؟ و لذا ﺣﺠﺖ ﻛﻼﻡ ﺭا ﺩﺭ ﺧﻮﺩ آن ﺑﺎﻳﺪ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﺮﺩ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁن»
در مقام پاسخ میگویم:
1ـ
اگر این تعریف از ایمان به نظر شما بر خطا است، لازم است که ابتدا تعریف درستی از
ایمان ارائه دهید.
2ـ
از نظر بنده این تعریف از ایمان هیچ تزاحمی با «لا تقف ما لیس لک به علم» ندارد،
چرا که هر انسانی میتواند به علم دیگری اعتماد کند و عامل به آن شود و این امر
مستمر واقع است. حال در مقوله ایمان، ما به علم الهی اعتماد میکنیم و بر مبنای آن
عمل مینماییم تا به یقین برسیم.
3ـ
مدعیات بنده ناظر بر این نیست که انسان بدون حجت عقلی به چیزی ایمان بیاورد، بلکه
حجت عقلی همان شواهد و قرائنی صدقی است که ایمان آورنده با توجه به آنها ایمان میآورد،
مانند بعث رسل.
4ـ
در قرآن ایمان به شش مقوله تعلق گرفته: خدا، آخرت، ملائکه، کتاب، انبیاء و غیب.
حال آیا برای انسانها مقدور است فی نفسه
به این شش مقوله عالم شوند بدون اینکه سالک طریق گردند و شهود کنند. علم به
«غیب» چه معنا میدهد؟! اگر انسان به «غیب» عالم باشد که دیگر «غیب» غیب نیست. پس
چون به آن علم ندارد، به علم الهی ایمان میآورد تا به شهود رسد. اساساً بعث رسل
به جهت در اختیار گذاردن علم الهی در اختیار انسانها است که آن مقولاتی را که
صرفاً با تعقل به آن راهی ندارند، یا دیر راه مییابند و در صورت غفلت از آنها
دنیا و آخرتشان را تباه میسازند، در دسترس ایشان قرار گیرد.
5 ـ
در مثال بیمار و پزشک در هر صورت در ابتدا «ایمان» است که باعث شروع درمان میشود،
البته با در نظر گرفتن قرائن صدق.
6 ـ
از اتفاق، مقولات ایمانی صد در صد تجربه پذیرند و اگر تجربه پذیر نبودند ایمانی
نبودند چرا که بلافاصله بعد از ایمان، «عمل» است و «تجربه» رهآورد «عمل» است.
ایمانی که به عمل در نیاید و صحت آن تجربه نشود، در مقام «ایده» متوقف میماند و
مثمر هیچ ثمری نخواهد بود.
7ـ
بایسته و شایسته است که توجه شود ایمان در قرآن فقط به آن شش مقوله مذکور تعلق میگیرد
و لاغیر و «کتاب» یکی از آنهاست. نسبت انبیاء با سایر انسانها نسبت عالم و جاهل
نیست، نسبت باخبر و بیخبر است. انبیاء واسطه انتقال علم الهی نیستند، چرا که علم
الهی در ظرف وجودی انسانی نمیگنجد و انسانها را توان محیط شدن بر آن علم نیست،
بلکه انبیاء به اذن الهی با خبر میشوند از هدایت الهی (که برآمده از علم الهی و
دیگر صفات الله است) و به آن عامل میشوند و هادی گروندگان میگردند. به قول استاد
عبدالعلی بازرگان تفاوت است میان «هدایت» و «راهنمایی»، «راهنمایی»؛ نشان دادن راه
منتهی به مقصد است اما «هدایت»؛ دست گرفتن و بردن به مقصد است و این رسالت رسل و
انبیاء است. در این سیر مقام «عمل» مقدم بر مقام «علم» است هر گاه هادی پیامبران
باشند. قرآن میفرماید: «به راههای ما بیایید تا شما را هدایت کنم»(نقل به مضمون). البته این
تبعیت تنها در مقولات ایمانی جایز است که تنها راه شناختشان شهود است و شهود حاصل
نشود مگر به عمل و مشاهده نتایج. شاید بگویید: این که شد «ثنویت تک محوری»! در
مقام پاسخ به این شبه باید گفت که خیر، در ثنویت تک محوری ارادهای تابع اراده
دیگر میشود اما در اینجا انسان مؤمن اراده خود را منطبق میکند بر هدایت الهی
(موازنه عدمی) و از نقش اراده خود در رقم زدن سرنوشتش غافل نمیگردد.
8 ـ
پذیرش پیامبر اسلام به عنوان نبی و رسول برای معاصران نیز در ابتدا از قرائن و
شواهد تاریخی میسر است. تجربه صدر اسلام در این پذیرش نقش مهمی دارا است. در هر
ادعایی، مدعی و مدعا، هر دو با هم در نظر گرفته میشوند و با هم سنجیده میشوند که
آیا تناسب میان مدعی و مدعا برقرار است و تضاد و تناقضی بین آنها نیست؟ و این نیز
امر مستمر واقع است.
9ـ آری از ویژگیهای حق این است که
«حجتش در خودش است» و بنابراین حجت کلام را باید در خودش جستجو کرد ولی نباید غافل
شد که «کلام» (در معنای سخن)، بیان حقیقت یا واقعیت یک پدیده است و وجودش قائم به
خودش نیست بلکه قائم به آن حقیقت یا واقعیت است، پس وقتی میگوییم که حجت کلام را
باید در خودش جستجو کنیم بدین معنا است که حجتش را باید در پدیده متناظر آن جستجو
کنیم و صدق آن را بسنجیم. کلام میتوان بیان حق باشد یا بیان ناحق. دقت کنیم که
کلام به خودی خود «حق» نیست بلکه میتواند «تبیین» حق باشد و از این رو در زمره
مقولات «حق» برشمرده گردد.
در ادامه جنابعالی مرقوم فرمودهاید:
«ﺗﻤﺎﻡ ﻣسأله اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻧﺤﻮﻱ ﭘﻲ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻛﻼﻡ اﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪاﻭﻧﺪ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ. ﺁﻳﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺁﻧﭽﻪ ﻋﻘﻞ
ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺭاﻫﻲ ﺑﻪ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺩاﺭﺩ، ﺩﺭﺳﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺑﺰاﺭ ﻣﺨﺘﻠﻔﻲ ﺩﺭ اﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﺴﺐ
اﻃﻼﻋﺎﺕ ﻣﻲ ﭘﺮﺩاﺯﺩ ﻭﻟﻴﻜﻦ اﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﻘﻞ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻧﺘﺎﻳﺞ ﺭا ﭘﺮﺩاﺯﺵ و ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺩﺭ اﺧﺘﻴﺎﺭ اﻧﺴﺎﻥ ﻗﺮاﺭ ﻣﻲﺩﻫﺪ. ﺣﺎﻝ
اﻳﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺘﺎﺏ اﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪاﻭﻧﺪ اﺳﺖ ﺁﻳﺎ ﻣﻌﺮﻓﺘﻲ ﺑﺮاﻱ اﻧﺴﺎﻥ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ
ﺩﺭ ﭘﻲ ﺁﻥ ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻠﻜﻪ آﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ ﺁﻣﺪﻩ اﺳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻣﺤﻚ ﻋﻘﻞ ﺷﺮﻳﻒ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺷﻮﺩ و ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺮ
اﺳﺎﺱ اﺻﻮﻝ ﺭاﻫﻨﻤﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﻧﺘﺞ اﺯ
ﺧﺮﺩ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺩاﻭﺭﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﭙﺮﺩاﺯﺩ و اﮔﺮ ﺣﻖ ﺭا ﺩﺭ ﺁﻥ ﻳﺎﻓﺖ ﺑﺪاﻥ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﺪ. اﮔﺮ اﻳﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﺭا
ﮔﺮﻭﻫﻲ ﻋﻆﻴﻤﻲ اﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﻤﻲﻛﻨﻨﺪ
ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ
ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻦ اﻳﻦ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺣﻖ اﺳﺖ و ﻟﺬا
ﻛﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﺣﻖ اﺳﺖ ﻣﺸﻜﻠﻲ ﺣﻞ ﺷﻮﺩ ﻛﻤﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺟﻮاﻣﻊ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ اﻳﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩاﺭﺩ ﻭﻟﻲ اﺯ ﺁﻧﺠﺎﻳﻲ ﻛﻪ اﺯ ﻃﺮﻓﻲ ﺧﺮﺩ ﺩاﻭﺭﻱ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻧﻬﺎﻳﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﺮ ﺗﻔﺴﻴﺮ و ﻓﻬﻢ ﻣﺘﻨﺎﻗﻀﻲ
ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ
ﮔﺮﻭﻫﻲ اﺯ ﺩﻳﻨﺪاﺭاﻥ ﻣﻮﺭﺩ
اﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﻗﺮاﺭ ﻣﻲﮔﻴﺮﺩ
و اﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻛﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﻆﻢ
ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺁﻳﺎﺕ ﭼﻨﺪاﻥ ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺳﺘﻴﺎﺑﻲ ﻧﻴﺴﺖ.»
شما را به دقت در موارد زیر دعوت مینمایم:
1ـ در مورد اینکه انسان به چه نحو
پی ببرد که قرآن از جانب خداوند است گمانم بر این است که به حد کفایت در سطور
پیشین توضیح دادهام. این را نیز میافزایم که در این خصوص قرآن خود را «ذکر»
نامیده و از این تعبیر و دیگر آیات، میتوان دریافت که «قرآن تبیین نظام عالم است
در حدی که انسانها برای رشد و سعادتشان نیازمند آن هستند»، حال از این رو وقتی
قرآن تبیین نظام عالم باشد، وقتی که مخاطب، آیات آن را استماع میکند، چون کلیات
آن را مطابق و مؤید امور مستمر واقع مییابد یعنی میتواند با آیات، نظام عالم را
منسجم درک کند و گواهی بر صدق دهد، به آن ایمان میآورد و به تبع ایمان به کلیات،
به جزئیات نیز ایمان میآورد.
2ـ اینکه مرقوم داشتهاید: «ﺁﻳﺎ اﻧﺴﺎﻥ
ﺑﻪ ﺟﺰ ﺁﻧﭽﻪ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺭاﻫﻲ ﺑﻪ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺩاﺭﺩ...» در پاسخ میگویم: آری، درست
است که داور نهایی «عقل» است ولی عقل میتواند با در نظر گرفتن شواهد و قرائن صدق،
حکم کند که به فلان منبع معرفتی اعتماد شود.
3ـ اما اینکه مرقوم نمودهاید: «ﺣﺎﻝ
اﻳﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺘﺎﺏ اﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪاﻭﻧﺪ اﺳﺖ ﺁﻳﺎ ﻣﻌﺮﻓﺘﻲ ﺑﺮاﻱ اﻧﺴﺎﻥ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ
ﺩﺭ ﭘﻲ ﺁﻥ ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.» در پاسخ میگویم: البته که معرفتی برای انسان
حاصل میکند، قرآن خود میفرمایید؛ «وای بر کسانی که قرآن را پاره پاره کردهاند»(نقل
به مضمون)، قرآن زمانی میتواند هدایت باشد و عمل به آن رستگاری آورد که یک کلِ
منسجم و خالی از تضاد و تناقض باشد، اگر قرآن همه از جانب خدا نباشد، قطعاً و یقیناً در درون خود دچار تناقض میگشت چرا که
دیگر از علم مطلق و توانایی مطلق و ... نشأت نگرفته بود. اگر قرآن یک کلِ منسجم
نباشد، تفسیر قرآن به قرآن معنا ندارد، و اصولاً تفسیر موضوعی هم معنا ندارد. با
پیش فرض کلِ منسجم بودن قرآن است که میتوان ظرایف و دقایق آن را دریافت و آشفتگی
ظاهری آن نشان از پیچیدگی مفاهیمی دارد که خالق قرآن میخواسته آنها را در بیانی
مختصر جهت «ذکر» نازل فرماید، آن هم بگونهای که هم در زمان نزول قابل فهم و
کاربردی باشد و هم پس از آن، همواره قابل فهم و کاربردی باشد.
در بندی دیگر شما مرقوم داشتهاید:
«اﮔﺮ اﻳﻦ ﺑﺤﺚ ﺭا ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎﻱ
ﺣﻘﻮﻕ ﻣﻮﺿﻮﻋﻪ ﻗﻠﻤﺪاﺩ ﻛﻨﻴﻢ (البته من به لحاظ علمی با این موضوع آشنائی دقیق ندارم)
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﺣﺪﻭﺩ
و ﺛﻐﻮﺭ ﺁﻥ ﺭا ﻣﺒﺘﻨﻲ ﺑﺮ ﺣﻘﻮﻕ ﺫاﺗﻲ ﻛﻪ اساس
ﻫﺴﺘﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﺷﺮاﻳﻄ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺳﻨﺠﺶ ﻛﺮﺩ اﮔﺮ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺳﺎﺧﺗﺎﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ
ﻧﺤﻮﻱ ﺑﻮﺩﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺷﺨﺼﺎ و ﻳﺎ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﺩﻻﻳﻞ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻘﺶ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﻣﺮﻭﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﺭا ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ﻛﺎﻣﻼ ﻭاﺿﺢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﻘﻮق ﻣﻮﺿﻮﻋﻪ
ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺷﺮاﻳﻄ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺮﻗﺮاﺭ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻭاﻣﺮﻭﺯ ﻧﻴﺰ اﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﺳﺎﺧﺘﺎﺭ ﺟﺎمعة
ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﻲ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﺑﺪاﻥ ﻧﻆﺮ ﺷﻮﺩ ﻣﮕﺮ اﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ
ﻣﺪﻝ ﺑﺮاﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺯﻧﺎﻥ آن است ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺑﻮﺩﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ. زیرا که اﮔﺮ ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﻢ ﺭﺷﺪ
ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎﻱ ﻋﺪاﻟﺖ ﻧﻴﺰ اﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﺫاﺗﻲ اﻧﺴﺎﻥ اﺳﺖ و اﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ اﻣﺎﻣﺖ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﺷﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﺭﻫﺒﺮﻱ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺧﻮﻳﺶ
ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﻢ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺯﻥ
اﻣﺮﻭﺯ اﮔﺮ ﻧﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ، ﻛﻤﺘﺮ اﺯ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺰ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﺪاﺭﺩ ﻟﺬا ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ اﻳﻦ ﻣورﺩ ﺭا
ﻭﺟﺪاﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺩﻟﻴﻠﻲ ﺑﺮ
اﻳﻦ ﻧﻮﻉ ﺗﻘﺴﻴﻢ اﺭﺙ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺭﺩ و ﻓﺮﻡ
ﻇﺎﻫﺮ احکام که حتما تابعی از نحوهی زیست انسان است ﻣﻂﺎﺑﻘﺘﻲ ﺑﺎ ﻧﻮﻉ زیست اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺸﺮ
ﻧﺪاﺭﺩ. اﺳﺘﺪﻻﻻﺗﻲ اﺯ ﻗﺒﻴﻞ اﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻇﻒ ﺑﻪ ﭘﺮﺩاﺧﺖ ﻣﻬﺮﻳﻪ و ﻧﻔﻘﻪ اﺳﺖ
و ﻟﺬا ﻣﺮﺩ ﺩﻭ ﺑﺮاﺑﺮ اﺭﺙ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻛﺎﻣﻼ ﻣﺒﻴﻦ همین ﺳﺎﺧﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ
اﺳﺖ و ﺣﺎﻝ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﺎﺧﺘﺎﺭ امروز ﻣﻮﺿﻮﻋﻴﺖ ﻧﺪاﺭﺩ و ﻣﺴﻠﻤﺎ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻥ ﻋﻘﻼ ﺣﻜﻤﻲ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺭا
ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺩ ﻣﮕﺮ ﻛﻪ
اﺳﺘﺪﻻﻝ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺣﻘﺎﻳﻖ اﻳﻦ ﺣﻜﻢ
ﺗﻤﺎﻣﺎ اﺷﺮاﻑ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻲاﻋﺘﺒﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺧﺮﺩ اﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺣﻖ و ﻋﻤﻞ
ﺑﻪ ﺁﻥ اﺳﺖ ﺯﻳﺮا ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﺴﻠﻪ ﺳﺎﺩﻩ و ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﻧﺘﻮاﻧﺪ ﻋﻠﻢ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﺪ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻛﺴﺐ ﻣﻌﺎﺭﻑ ﻋﻤﻴﻖ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ.»
در پاسخ به این بند به نظرم در متن
مقاله توضیح کافی دادهام که از اتفاق شما سطور فوق را در نقد آن نگاشتهاید:
«اگر قرآن حق باشد، دو برابر بودن ارث
مرد نسبت به ارث زن نیز «حق» است و بنابراین همه مکانی و همه زمانی، چرا که اراده
الهی بر این امر، چنین تعلق گرفته است. با توجه به علم و توانایی و نیز دیگر صفات
مطلق ذات الهی، اگر قرار بر موقتی بودن آن بود، یا در قرآن اینچنین نمیآمد و
بگونهای دیگر میآمد که بتوان در زمانها و مکانهای مختلف، حدود و ثغور آن را به
صورت اقتضائی تعیین نمود، و یا پیامبر با توجه به اصول مندرج در قرآن، از جانب
خود، روندی را در این خصوص به اجرا در میآورد و همواره در راستای هدف غاییاش
متعالیتر مینمود، تا این روند تعالیبخش، سنت او تلقی شده و پیروانش، این سیر
متعالی نمودن را ادامه دهند.»
اما تأکید میکنم که در چارچوبهای که
حضرت باری برای زیست انسانی توصیه کرده، «ارث مرد دو برابر ارث زن است»، «نفقه زن
بر عهده مرد است» و به نظر نگارنده اینها تمامی منبعث از تفاوتهای جنسیتی و نقشی
است که زن و مرد باید در خانواده و اجتماع بر عهده گیرند. امروزه به وضوح میبینیم
که همسان کردن نقشهای زنان و مردان در نظامات اجتماعی جوامع امروزی و مدرن، تخریب
روزافزون را در پی دارد. حقوق ذاتی ایجاب میکند که هر کس متناسب توانایی و
استعداد و علاقه و... در خانواده و جامعه نقش ایفاء کند. اگر بپذیریم که باید
مثلاً ارث برابر باشد، چرا نپذیریم که باید تأمین معاش هم برابر باشد و هر که
نتوانست سهم خود را تأمین نماید مشکل خود اوست! خیر! نظام عالم اینگونه نیست! بلکه
مبتنی بر تعاون و تعامل است و هر کسی به تناسب ویژگیهایش از مواهب الهی برخوردار
میگردد و باید به تناسب ایفای نقش نماید.
در بند پایانی جنابعالی نگاشتهاید:
«ﺣﻜم ﻗﺮﺁﻥ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﺴﺎﻟﻪ خاص آنقدر که
من میدانم، ﻗﺼﺎﺹ و ﻳﺎ ﺑﻬﺘﺮ اﺯ ﺁﻥ (ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻲﻛﻨﺪ) ﻋﻔﻮ ﻛﺮﺩﻥ اﺳﺖ. ﺑﻪ
ﻋﺒﺎﺭﺗﻲ ﺩﻭ ﮔﺰﻳﻨﻪ ﻛﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﻫﻢ ﺭا ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﻇﻠﻢ ﻭاﻗﻊ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﻲﺩﻫﺪ.
ﻟﺬا ﻣﻲﺑﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺑﺮاﻱ ﻳﻚ ﺣﻜﻢ ﺩﻭ ﺭاﻩ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺯ لحاظ ﻓﺮﻡ ﻧﻴﺰ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻫﺴﺘﻨد و اﻣﺮﻭﺯ ﺩﺳﺘﻪاﻱ اﺯ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪاﻥ ﻣﻮﺛﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﮔﺰﻳﻨﻪ اﻭﻝ ﺭا
ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﻠﻲ ﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺗﻲ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﻢ اﮔﺮ ﺟﺰ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﻮﺿﻮعه ﺩﺭ ﻧﻆﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺷﻮﺩ ﺑایستی ﺷﺮاﻳﻄ ﺯﻣﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻴﺰ ﻟﺤﺎﻅ ﻛﺮﺩ ﻭﻟﻲ اﻳﻦ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺷﺮاﻳﻄ
ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻛﻠﻲ ﺣﻖ ﺭا ﻧﻘﺾ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻛﻤﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺣﻜﻢ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ اﺻﻞ ﻋﺪﻡ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺻﺎﺩﺭ
ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﺗﺎ در ﺟﺎﻣﻌﻪ اﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﻣﻤﺎﻧﻌﺖ اﺯ ﺗﻌﺪﻱ
ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺗﺨﺮﻳﺒﻲ ﻧﻘﺶ ﻧﺪاﺷﺘﻪاﻧﺪ خشونت کنترل شود و اﻧﺴﺎﻥ ﺗﺨﺮﻳﺐﮔﺮ
ﻧﻴﺰ ﭘﻴﺶ اﺯ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺩ اﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ. ﺣﺎﻝ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻣﺮﻭﺯﻱ اﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭ
ﺑﺮﺭﺳﻲﻫﺎﻱ ﻋﻠﻤﻲ و ﺁﮔﺎﻫﻲﻫﺎﻱ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﻳﻦ ﺭﻭﺵ ﺭا ﺩﺭ ﻛﺎﻫﺶ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﻤﻲﭘﺬﻳﺮﺩ
و ﺭﻭﺵ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻪ ﻋﻔﻮ اﺳﺖ ﺭا ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲﺑﻨﺪﺩ ﺗﺎ ﻋﻤﻞ ﺗﺨﺮﻳﺒﻲ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭا ﺑﻪ
ﻋﻨﻮاﻥ ﺭﻭﺵ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻧﺒﻨﺪﺩ.»
در مقام پاسخ شما را توجه میدهم به
موارد زیر:
1ـ مرقوم نمودهاید: «ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺗﻲ ﺩﻭ
ﮔﺰﻳﻨﻪ ﻛﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﻫﻢ ﺭا ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﻇﻠﻢ ﻭاﻗﻊ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﻲﺩﻫﺪ. ﻟﺬا
ﻣﻲﺑﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺑﺮاﻱ ﻳﻚ ﺣﻜﻢ ﺩﻭ ﺭاﻩ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺯ لحاظ ﻓﺮﻡ ﻧﻴﺰ ﺑﺴﻴﺎﺭ
ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻫﺴﺘﻨد و اﻣﺮﻭﺯ ﺩﺳﺘﻪ اﻱ اﺯ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪاﻥ ﻣؤﺛﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﮔﺰﻳﻨﻪ اﻭﻝ ﺭا ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ
ﻛﻠﻲ ﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ.» توجه کنید هیچگاه قرآن به عنوان بیان مجموعه حقوق نمیتواند و
نباید برای یک معضل و مشکل دو راهکار بدهد مگر اینکه دو راهکار برای دو شرایط
متفاوت باشد که هر راهکاری متناسب شرایط خاصی باشد. چرا؟ زیرا اگر دو راهکار برای
یک شرایط بدهد و هر دو راهکار هم حق باشند، این میشود مصداق تزاحم حقوق، که اگر
قائل به تزاحم شویم ویژگیهای حق را نقض میشود. پس قرآن نمیتواند بگوید در قصاص
حیات است اما عفو بهتر است. و قرآن این را نگفته است، دقت کنیم به آیات:
1ـ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي
الْقَتْلَى
2ـ الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْأُنثَى بِالْأُنثَى
3ـ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ
وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ
4ـ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ
5 ـ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ
6ـ وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (بقره 178 و 179)
با دقت در آیات میتوان به موارد زیر
پی برد:
1ـ به قولی اندیشمندی وقتی قرآن از
افعال مجهول استفاده میکند مانند «کُتِبَ» در این آیات، مرادش این است که به
اقتضاء شرایط این مقرر میشود و وجوب مییابد.
2ـ «عُفیَ» نیز مجهول است، و خداوند
دستور نداده، بلکه گفته اگر بخشیده شد، این تخفیف از جانب پروردگار و رحمت اوست.
بنابراین تلویحاً «عفو» توصیه شده است که باید با توجه به شرایط اولیاء دم در خصوص
آن تصمیم بگیرند.
3ـ
بعد از عبارت پنجم که میفرماید «فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ
أَلِيمٌ»، یعنی اگر قدر این تخفیف مجازات
دانسته نشد و دوباره اقدام به تجاوزگری شد، خداوند در عبارت ششم میفرماید: «وَلَكُمْ فِي
الْقِصَاصِ حَيَاةٌ»، حال در چنین شرایطی در قصاص متعدی
حیات است و تلویحاً خداوند به آن توصیه میکند و تلویحی بودن آن هم به جهت اقتضاء
شرایط است (احتمالاً).
با توجه به نکات فوق میبینیم که دو
راهکار برای یک شرایط نیامده، بلکه هر یک از توصیهها خاص شرایط خاصی است. مضاف بر
این آیات، آیه 194 بقره و آیه محاربه نیز مؤید اجرائی بودن حکم قصاص از منظر باری
تعالی است. با توجه به آیات و آیات دیگر میتوان گفت که از نظر قرآن انسانها نه
تنها نباید در خشونت ورزی پیشگام شوند، بلکه باید خشونت زدایی هم بکنند اما اگر
توفیق نیافتند که طرف مقابل را از خشونت بازدارند، طبیعتاً چارهیی جز مقابله به
مثل ندارند، مثل میدان جنگ.
نیما حق پور ـ مهر 1393
nima.haghpoor@gmail.com
[1] ـ ... وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ
الْآخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ... (سوره بقره ، آیه 177)
No comments:
Post a Comment